بهاران شد ...
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 8:53
بهار عزیزم!تازه آمدیخوش آمدیبا زمستانی آمدی که دلش نمیخواست تمام شودبا بارانی آمدی که عاشق را عاشق تر و دلتنگی را دلتنگ تر میکندطوری آمدی که دوستت داشته باشیمآنقدر زیباآنقدر دلرباکه دوست ندارم هیچ گاه از تو برود و جایت بنشینند!
محکوم بودی و نمیدانستی
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 8:53
[unable to retrieve full-text content]شعر ها به بغض شاعر محکومند...محکومند به حالِ بدشان محکومند به دلتنگی های یار وxa0 محکومند به زیبایی بهار.. محکوم به......
بین عقل و قلب گیر کرده است...
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 8:53
[unable to retrieve full-text content]همه ی ما میدانیم چطور باید رفتار کنیم که دل کسی را نشکنیم!فقط گاهی اوقات،آن قدر پیچیده میشود این دل و رابطه،که تشخیص نمیدهیم...
هوای رفتنت عجیب سرداست..
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 8:53
توی این شهر بزرگمنم ک نیمه های شب,بایک لیوان قهوه گرم و یک شال به دورم,در خاطرات تو پرسه میزنم...وقتی به خودم می آیم که خورشید,نگاه کجش را به من می اندازدو روز,به من دهن کجی میکند...#بی_مخاطب
بسته نشو بالِ خوشی های من
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 8:53
لطفا حالا که داری مسیرت را تغییر میدهی؛حالا که از آن خطِ راست همیشگی بیرون آمده ای،سعی کن بال هایت هرگز ازاین اتفاق های خوبِ باورنکردنی،بسته نشود.
پرنده ی زیبای من....
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 8:53
[unable to retrieve full-text content]توپرنده ی منی!نه میشود که درآغوشت بگیرم و بال پروازت را بشکنمونه میتوانم ازتودورباشم و پربکشی و بروی... xa0 +بی مخاطب
سکوت نیمه های شب...
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 8:53
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
خداحافظی ها...
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 8:53
موقع خدافظی، به این فکر میکنم خدایا نکنه خدافظی آخر باشه؟!دلم نمیاد خدافظی کنم با آدما... حتی برای یک دقیقهخدافظی رو اصلا دوست ندارمبا اینکه میدونم میپرمشون دست خدا،دستای کسی که از همه ایمن تره ولی باز ، این لبخندای موقع بدرقه xa0بعداز رفتنشون تبدیل به دل گرفتگی میشه :)
درگیری های ذهن مشوش :)
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 8:53
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
مهره ی برنده ی زندگی باش!
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 8:53
نشسته بودم و داشتم به این فکر میکردم که توی زندگی، توی دنیا چه نقشی دارم یا بطور کلی همه ی ما چه نقشی داریم!بعد یهو یادم افتاد به بازی شطرنجی که چندوقت پیش کرده بودم. یه لحظه به خودم گفتم توی زندگی، ما فقط یه مهره ی پوچیم. یه مهره ی خالی ! خودمون مشخص میکنم که سرباز باشیم، قلعه باشیم،یا شاه! شاهی که
تراژدیِــ . . .
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 9:47
باد بود xa0بارون نبود گریه بود لبخند نبود ضجه بود جیغ بود او نبود ولی ، ما بودیم..!
سفری در راه است...
-
تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 2:08
وقت سفرت رسید "سفرت بخیر" xa0
کرب وبلا پیاده میطلبمت :))
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 8:19
اربعین پای پیاده قسمت هرکس نیست میشود منِ دیوانه به کرب وبلا برسد؟ رنگ شش گوشه ،خودش شفا میدهد میشود دستم به ضریح طلا برسد؟ xa0 پ.ن:کمی وزن نداره شعرم :)) آهنگ وب هم گوش کنید :)
آدمک های آرام
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 17:50
آدمک های زندگی کمی از خود خسته اند کمی آرام تر قدم برمیدارند کمی آرام تر حرف میزنند کمی آرام تر سکوت میکنند کمی آرام تر بغض میکنند کمی آرام تر اشک میریزند و کمی آرام تر جان میسپارند...
گناه نکردم ولی قسمت آوارگی بود...
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 9:25
قاصد مرا ز حالش بی خبر مساز قاصد،آهنگ زندگی ام را زیبا بساز
شمع ها هم شرمنده اند...
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 1:01
شمع ها روشن اند امشب... اشک ها میریزیم xa0و شمع ها آب میشوند شام غریبان است و راه ،تاریک اما امشب،داغ ها خوب روشن اند راه ها خوب باز اند... شمع ها میسوزند تا حاجت های مارا روشن نگه دارند...
شام غریبان...
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 1:01
روزی که برایت،جهنم شود صبر نمیکنی! یک تیغ در دستت میگیری و میگویی : دیگه بسمه هرچی کشیدم .... خلاص میکنی خودتو اما چقدر میخواد بزرگ باشی و صبرداشته باشی که برادراتو،بچه هاشونو،بچه هاتو و همه رو جلوت بکشن و هیچی نگی! این بانو چه کشید دیشب! یا زینب!
آقاجان!
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 18:58
آقا جان، هیچ چیز به اندازه نام شما، دلم را به ولوله نمی اندازد تانامتان می آید، مثل این است که جانم را رعدوبرق میزند
new season
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 13:35
The fall season has been memorable soil
تیک تاک های آخر شهریوری...
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 17:17
ازآخرین سانس روز های شهریوری تااولین سانس روز های خوش پاییزی، تنها یک خاطره از تو رها در باد می ماند... ویک برگ زردی که فاصله او وشاخه اش هیچ گاه تمام نمیشود... xa0 xa0